آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
شعر
شعر
یک شنبه 2 مهر 1396برچسب:, :: 6:7 :: نويسنده : مهدی
یا رب الحسین(ع)
بجاي شیر ، تیر نوش کرده بود اصغرت و بعد تیر و تیغ و نیزه می زدند بر سرت " کنار درک -غربت- تو كوه از كمر شكست" چقدر زخم تشنه مانده است روی پیکرت سر حسین(ع) تشنه لب هنوز روی نیزه هاست زمانه خاک بر سرم، زمانه خاک بر سرت هزار سال رفت و تو هنوز زخم می خوری هزار سال رفت و تازه است زخم حنجرت هزار سال رفت و دسته دسته قوم كوفيان گرفته تیغ بر کف ایستاده در برابرت سرِ بروي نيزه ات حقيقت محمّدیست چرا زمانه پی نمیبَرد به اصل جوهرت؟ بیا کنار خيمه هاي تشنه لب نگاه كن ببین که زخم تیرها چه کرده با برادرت شب وداع آمد و سری زدم بمجلسی که شعله اش اگرچه بود نام پاک مادرت تمام شب شکسته سینه میزدم بیاد تو و لشكري که اسب می دواند روی پیکرت... *** نشسته ام به یاد روزهای دور کودکی شکسته دم گرفته ام بیاد دیده ی ترت سلام می کنم سلام می کنم بزخم تو سلام می کنم بعطر جمله های آخرت سلام ما سلام ما به تشنگان کربلا سلام ما سلام ما به اکبر و به اصغرت علیرضا قزوه
فراز منبر نی قرص ماه می بینم خدای من! نكند اشتباه می بینم؟ بتاب یوسف من! بوی گرگ می شنوم بتاب، راه دراز است و چاه می بینم نظاره می كنم از راه دور سرها را جوان و پیر سفید و سیاه می بینم به آیه های كتاب غمت كه می نگرم تمام را به «كدامین گناه...» می بینم به احترام سرت سر به مهر می سایم و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم سعید بیابانکی
کربلا را می سرود این بار روی نیزه ها با دو صد ایهام معنیدار، روی نیزه ها نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی مثل یک ترجیع شد تکرار روی نیزه ها چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست لالهها را سر به سر بشمار روی نیزه ها زخمی داغند این گلهای پر پر، ای نسیم! پای خود آرامتر بگذار روی نیزه ها یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب یا قدم آهسته تر بردار روی نیزه ها قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش چشم میر کاروان، بیدار روی نیزه ها زنگیان آیینه میبندند بر نی، یا خدا پرده بر میدارد از رخسار روی نیزه ها ؟ صوت قرآن است این؟ یا با خدا در گفتوگوست رو به رو، بیپرده، در انظار روی نیزهها یاد داری آسمان!؟ با اختران، خورشید گفت: وعده ی دیدارمان: این بار روی نیزه ها ؟! با برادر گفت زینب: راه دین هموار شد گرچه راه توست ناهموار روی نیزه ها ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچهها بلکه افتد سایه ی دیوار روی نیزه ها صحنه ی اوج و عروج است و طلوع روشنی سیر کن سیر تجلّی زار روی نیزه ها چشم ما آیینه آسا غرق حیرت شد چو دید آن همه خورشید اختربار روی نیزه ها محمّد علی مجاهدی
همین که روز بر آن دشت، طرحی از شب ریخت هزار کوه مصیبت به دوش زینب ریخت نظاره کرد چو «شمس الشّموس» بیسر را به گوش گوش فلک، ناله ناله یا رب ریخت جهان برای همیشه سیاه شد چون شب ز چشمهای ترش هرچه داشت کوکب ریخت چه بود نیّت ناآشکار ساقی غم؟ که جام زینب غمدیده را لبالب ریخت کشاند کرب و بلا را به شام و بام فلک هزار فصل طراوت به باغ مذهب ریخت زبانههای کلامش به جان دمسردان شرارهها شد و آتشنشانی از تب ریخت اگر همیشه ببارند ابرهای جهان نمیرسند به آن اشکها که زینب ریخت سعید بیابانکی
مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد انتخابی سخت، حالم را پريشان کرده بود شور ميدانداری اکبر به فريادم رسيد تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه کودک شش ماهه ام - اصغر - به فريادم رسيد تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی سر! بخوان! منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد علیرضا قزوه
می خواستم بلند شوم پا نداشتم دستی برای خیزش از جا نداشتم آواز تو میآمد از آن دورها : « گلی گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود دیگر نشانه های گلت را نداشتم میخواستم ببینمت از بین تیغ ها امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم آنقدر دل به چشم تو دادم که از تنم یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها دیگر شباهتی ، نه... ، به گل ها نداشتم وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم میخواستم بلند شوم... پا نداشتم مهدی رحیمی
|
|||
![]() |